شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 24
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
در موقع ملاقات ايشان حاضر بود و نشانههاى تازهاى از حقارت نفس شرف الملك وزير ديد كه آن را شرح داده است . نيز در موقع تاخت و تاز حاجب على اشرفى بر آذربايجان و نبرد شرف الملك با لشكر او و شكست خوردن و بيم اسير گشتن يا مقتول شدن او بودن مصنّف حضور داشته است و جان شرف الملك را نجات داده است ( ص 183 ) ؛ و وقتى كه شرف الملك در اين هزيمت به آذربايجان و سپس بجانب ارّان رفت داماد ربيب الدّين را مؤلّف از چنگ شرف الملك رهائى بخشيد و براى وزير چهار هزار دينار از او گرفت ( 185 ) ؛ چندى بعد ، زمانى كه سلطان در سرزمين روم در طوغطاب بود ( اين باب كه در متن عربى چاپ مصر 277 تا 279 مندرج است در ترجمه نيست ) نامهاى از علاء الدّين كيقباد صاحب روم بسلطان رسيد كه دران وى را به كارزار پادشاهان ايّوبى شام و جزيره تحريك كرده بود و دران جنگ با تاتار و كفّار را در قبال جنگ با اين شاميان كوچك شمرده و رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر گفته بود ( در واقع مىخواسته است سر مار در دست دشمن بكوبد ، آن پادشاهان را بوسيلهء جلال الدّين مقهور كند و سپس سرزمين ايشان را خود متصرّف گردد ) . در تلو اين نامه نامهء ديگرى گنجانيده و پيچيده بود از سراج الدّين مظفّر بن الحسين كه نايب علاء الدّين صاحب ألموت در شام بود خطاب به علاء الدّين كيقباد ، و اين نامه را نيز سلطان بمصنّف داد كه بخواند ، او مطالعه كرد و مضمون آن را قابل بلند خواندن بر سلطان در حضور آن انبوه خانان و اميران ندانست ، ولى جلال الدّين اصرار كرد ، مصنّف گفت اگر بناچار بايد خواند پس بايد كه در خلوت باشد . مردم بيرون رفتند و مجلس خالى شد و آن را بر سلطان خواند ؛ سراج الدّين در آن زمان كه سلطان در عراق بوده بود اين نامه را نوشته بود ، مضمون آن اينكه : جلال الدّين مخذول در مصاف بيرون اصفهان كشته شد و لشكريان او بر باد رفتند ، و برادر وى غياث الدّين بدرگاه علاء الدّين اسماعيلى